|
امروز براي بار هزارم ياد حرفهايش ميافتم . با آن غروري كه داشت مدام از عشق حرف ميزد . از زندگيه من با خودش . ازينكه مجبوريم به شهر ديگري برويم و من هم مدام ميگفتم من نميام يه شهر ديگه .اما گاهي وقتها به خودش ميومد و ميگفت شايد اصلا به هم نرسيم لازم نيست اينهمه دلمونو صابون بزنيم . همش بهم زنگ ميزد كه كجا هستم همش ميگفت اينموقه برو بيرون اونموقع نرو . بعضي وقتها حسابي كلافم ميكرد اما ته دلم خوشحال بودم كه هواسش به من هست . با اينكه همش دوسال از من بزرگتر بود ولي خيلي عقلش كار ميكرد . بچه درسخون دانشگاهشون بود . هر سال بورسيه ميشد . منم الكي براش فلسفه ميبافتم كه فكر نكنه من درسخون نيستم . يادش بخير.صبحها براي اذيت ساعت ميذاشتيم و بيدار ميشديم تا همديگرو خواب زده كنيم ولي اون هميشه گوشيشو ميذاشت رو سايلنت كه بيدار نشه و من هميشه به شوق تك زنگ هاي اون شب و به صبح ميرسوندم وقتي بهش اعتراض ميكردم ميگفت من خوابم سنگينه بيدار نميشم ولي من مطمئن بودم كه اصلا صداي زنگ بهش نميرسه.بار آخر فقط بهم يه اس ام اس داد كه توش يه سوال پرسيده بود . و من بخاطر اون سوالش ۲ساله كه احساس ميكنم بهش ظلم كردم و اشكاشو ناديده گرفتم . ولي الان خودم چشمام روزو شب پر از اشكه و اگه بخوام هم نميتونم برگردم ولي اون هنوز منتظر شنيدن يكبار صداي منه.
قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره لیاقت دریا نیست . قطره عبور کرد و گذشتف قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت . هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت . تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشی د و طعم دریا شدن را . روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر ، از دریا بزرگتر هم هست ؟خدا گفت ؟ آری هست. قطره گفت پس من آن را می خواهم .بزرگترین را بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و درقلب آدم گذاشت و گفت این بی نهایت است. آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . قطره ازقلب عاشق عبور کرد.آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی، چونکه عکس من در اشک عاشق است.
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست و خوش به حال هوایش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست قبل تر ها فکر می کردم من به تو تعلق دارم و تو به من ؛ هر لحظه که دلم هوایت را میکرد و بی تاب دیدنت میشدم ، شب را به شوق تو به فردا میرساندم و چشمانم را به روی چشمان تو می گشودم تا دلتنگی ام به پایان رسد. امروز که از آن روزگاران تکرار ناشدنی خبری نیست ، هرگاه دلم برایت تنگ میشود ، چشمانم را در خیال تو می بندم تا با رویای دیدنت دلتنگی ام به انتها رسد . از این چرخش دوران شگفت زده ام ! دیروز و امروز چاره و دلتنگی ام تو بودی ، می دانی چه طور؟! با یک چشم گشودن و یک چشم بستن!!!
عزیزا ؛ با یاد و نام او که تو را زندگی جاویدان بخشید آغاز خواهم کرد در خاطری که تویی دیگران فراموشند. هر چه تا بحال شنیده ای قبول ولی؛ شاه ماهی تنگ بودن هم بد نیست اگر بدانی... ماهی هایی که به دریا می رسند از افسردگی می میرند !!! می دانی دریای من چیست ؟ دریای من اغوش گرم توست و میدانی چرا به آن میرسم میخواهم از افسردگی بمیرم ؟ چون وقتی به تو میرسم میبینم تو نیستی و آن آغوش تجسمی از تواست که از فرط ندیدنت احساس میشود و وقتی میفهمم تو نیستی از افسردگی خواهم مرد . کداممان عاشق و کداممان معشوقیم؟ هر چه هستیم و هر کدام که هستیم باز هم لیلی منم و مجنون تو . معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز. کمال عاشق سر انداختنن در پای معشوق است و گذشتن از همه رنگها و تعلقات برای وصول به بارگاه دوست. ... صدای زیبایت را دوست دارم در اوج هستی که طنین دوست داشتن را در گوشم میخواند....میخواند...حیف امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن میگویم و بارها نامت را بر زبان می اورم . ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم میکنم و همچو اهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد ای که همه ی وجودت هستی من است همیشه صدای مهربانت را در سبزه زارذهنم تداعی خواهم کرد . ای خاطره ی سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابدسرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساختو تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و خاطرات یک سالمان را تداعی میکنم و آرام و بی صدا به خواب هیشگی سفر خواهم کرد و تو را خواهم دید در آن بهشتی که می گفتی. با همه نامهربانیهایت در آخرین روزهاو با همه تندیهایی که از سر این عشق پایان یافته به تو کردم و با همه زمزمه های عاشقانه ای که در گوشم مینواختی فریادی بلند تر از سکوت غم ناکم میزنم و میگویم : که تا آن روزی که خودم ؛ خودم هستم و جان در بدنم هست و تا آن روزی که مطمئن باشم کمی مرا یادت هست عاشقانه تو را خواهم ستود.
ای کاش بی هیچ کلامی با هم همراه می شدیم و دست به دست پرستوهای مهاجر تا فراسوی ناکجا ابادِ زندگی پرواز می کردیم ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان می لرزید دستهایمان را بلند می کردیم و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان طلب عمر و نیاز می کردیم ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم انگشت تعجب و حیرت به دهان بگیریم ذره ای عشق قطره ای مهربانی و کمی محبت و عاطفه در دستهایمان می گذاشتیم و تقدیمش میکردیم ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت میکردیم سهمی از آن تو و سهمی برای من ای کاش یکدیگر را دوست میداشتیم و به جای سالهای دور از هم در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی اوردیم ای کاش زمانی که باران میبارید قطره های باران دلهای مسدود شده و غبارگرفته مان را جلا میداد و به وسعت آسمان آبی آن را پاک و روشن میکرد
یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دراز از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام بر دوش کشیده ام و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و سفرها و حضرها و شادی ها و غم ها گذشتم و گذراندم و آوردم بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر پشتم خم گردیده و استخوانهای قلبم به درد آمده است و میروم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است و اینچنین من باید صد هزار ، میلیونها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز یا یک شب ، روزی از روزها ، شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هر چه دیرتر بیفتم هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتوانسته ام بروم بمانم ، افتاده و جان داده باشم دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم ، همین
می خواستم دیگه پست جدید نزنم اخه حوصلش نبود تازه سال جدید هم داره شروع میشه و همه کار دارن دیگه نه کسی هست پست جدید بزنه و نه کسی هست که بخواد پستتو بخونه چه برسه که نظر بده ولی به هر حال شما را تنها نمی گذاریم بین من و او فاصله ای نیست خداوندا من در تمام لحظات عمرم امیدوار بوده ام و در فاصله ی بین حق و باطل ؛شک و یقین ؛ نور و ظلمت ؛ ضعف و قدرت ؛ خوبی و بدی به یاد تو بوده ام و از تو کمک خواسته ام تو با یاری کردن سریع از ورطه اندوه و مشکلات رهایم کرده ای من همیشه تو را با تمام وجود احساس کرده ام ، دیده ام و می بینم و باور دارم که بین من و تو فاصله از مو باریک تر است بهتر است بگویم بین من و تو فاصله ای نیست چون اگر تو از من دور شوی و رهایم کنی و آنی مرا به خود واگذاری به جز تباهی و ظلمت به چه خواهم رسید؟ خدایا! به الهام های تو در فاصله ها محتاجم تا گامهایم به سوی سعادت و رستگاری هدایت شود به شکیبایی تو محتاجم تا در خلوت و سکوت خودم لحظه ای از یاد تو و حضور آرامش بخش تو غافل نباشم خداوندا!در هنگامه پر تلاطم حادثه ها ؛ در فاصله های بیم و امید و لحظات سهمگین و پر خروش زندگی و در لحظه های تردید و دلواپسی ، بود و نبود ، امید و ناامیدی ، همواره با من همراه و همدل و هم زمان بوده ای و خواهی بود ای دلسوزترین از همه به من ! وای ای مهربانترین مونس من! باورم این است که صدایم را می شنوی و وقتی اشکهایم بر گونه هایم می ریزد بارش رحمت تو مرا می نوازد و دلم آرام می گیرد در سکوت روحانی با گوش دل شنیدن پیام تو را لحظه شماری میکنم که یاد تو آرام و دلنواز از راه می رسد و مرا در افق هدایت خود به سوی زیبایی، نشاط و رستگاری می برد
هستی من، سرشار از توام٬ مهر بی پایان من ، دلتنگیم برای توست می خواهم تمام احساسم را به تو تقدیم کنم من عاشق اشک ریختن برای توام . عکس زیبایت با لبخند جادویی ، رویایت را در آغوش می کشم خیالت را می بویم ، بوی تنت را استشمام می کنم خیال تو چه شورانگیز است، نگاهت چه مهربان ، آه چشمهایت می دانم سرانجام اشکهایت مرا خواهند کشت نگاه مهربانت مرا عاشق تر از قبل خواهد کرد می دانم دستهای پر احساست قلبم را از جا خواهند کند . رویای من دستهایم را بگیر و با من از عشقمان بگو امشب باز هم مرا به عشقمان قسم بده بگو که دوستم داری . رویای من چشمهایت را در چشمهایم بدوز چشمهای توبی نهایت است آغوش تو امن ترین جای دنیاست چشمهای تو مهربانترین چشمهای نیاست . نفسهایت آنگاه که گونه ام را می نوازد . نفسهایت... مرا لبریز از تو می کند نفسهایمان وقتی در هم پیوند می خورد می خواهمت اشکهایم نمی گذارن اشکهایم نه بگذارید او را به تصویر بکشم نگاه جادویی . در گوشم زمزمه کن ومن با تو تکرار کنم دوستت دارم ، تمام وجود من " تمام زندگی من بی تومیمیمرم ، تمام من ، عاشقتم ... دلتنگیهایت برای من و من در توغرق می شوم زمان کاش بایستد حتی برای یک لحظه وجود تو رویایم را کامل می کند لمس وجودت در رویا ، وجود تو تمام زندگی من است وجود تو... آه خدا وقتی میگویم وجود تو تمام بدنم می لرزد وجود تو انتهای عشق است وجود تو زندگی دوباره است وجود تو هدیه خداست . امشب مثل هر شب رویای من، تو با منی .امشب چه غوغایی در من می کنی روحم با تو می آمیزد در تو میخروشد می گرید فریاد می زند با تو خدا را صدا می کند می خندد
وهیجان بوسه هایت آه بوسه هایت .....
فاصله بین من و تو زیاد شد دیگه خیلی سخته فکر کنم به اون چیزی که برام سخت شده ادما خیلی وقتها قدر نشناسن (خودمو میگم) یعنی خیلی چیزها رو دارن ولی نمی فهمن چرا شو نمیدونم فقط میدونم خیلی بده که نتونی بفهمی تو دل بعضی ها چی میگذره دیگه بحثه عصبانیت نیست یه دوستی بهم میگفت آدم با معذرت خواهی چیزی رو نمی تونه درست کنه تازه اگه درست بشه ناراحت کردن ادما مثه اینه که یه زخم با چاقو به بدن کسی بزنی درسته خوب میشه ولی جاش می مونه هم من تا حالا به بعضی ها زخم زدم هم شما ها !! ولی بعضی زخم ها خیلی عمیقه که شاید ادم توش نقش کوچیکی داشته باشه ولی توسط کسای دیگه این زخم پخش میشه و آخرش همه بدنتو زخم بر میداره و دیگه هیچ کاریش نمی تونی بکنی سعی کنیم هیچوقت زخم بزرگی که شاید ما خیلی توش نقش نداشتیم رو رو بدن کسی ایجاد نکنیم شاید ظرفیتی وجود نداشته باشه تا بتونه اون جای اون زخم رو تحمل کنه یا فراموش.... دستامون داره از هم دور میشه نذاریم این دستها جدا بشه
|
About![]()
وقتی عاشق نیستی نمی توانی
Home
|